|
داشتم برای خودم زندگی میکردم.تو یه جای قشنگ با هوارتا بچه دیگه.که یهو یه ندایی اومد که ای بنده من!دیگه وقتشه که بری به سیاره رنج.دیگه وقتشه که طعم دوری از منو بچشی...ومن متولد شدم. اومدم به سیاره ای که هرچی بیشتر لذاتشو میچشیدم،غم دوری از جایگاه اولم،کم رنگ ترمیشد. خلاصه اینکه بیست وچند سال پیش،تو چنین روزی،من هم به جمع بهمنی های گل پیوستم.همین! یاحق. + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 12:22 توسط پریزاد |
|