|
دوران دانشجویی من،داره نفس های آخرشو میکشه.دیروز که رفتم دانشگاه،کمتر چهره آشنایی می دیدم.چندتااز بچه هافارغ التحصیل شده اند ورفته اند.شاید دیگر تا آخر عمرمان هم همدیگه رو نبینیم.بقیه هم که هستند،آنقدر درگیر پایان نامه وسمینار ودرس خوندن برای ارشدند که...دلم برای دانشگاه تنگ میشه.برای دوستی ها،برای رفاقت ها،برای شیطنت هاوبرای همه چیز.
انگار همین دیروز بود که واسه ثبت نام اومده بودم دانشگاه.چهره های جدیدودوستی های جدید.اون موقع ترسی از ورود به محیط جدید تو دلم بودوحالا غمی رو دلم برای از دست دادن خانه دومم.خانه دوم من با اینکه خیلی بی امکانات بود،با اینکه جای پرتی از شهر بود،با اینکه ما هیچ وقت،سایت اینترنت نداشتیم وانتخاب واحدمون دستی بود ،با اینکه هزارتا مشکل دیگه هم داشت اما...خونه دوم من بودومحل گذروندن 4سال از بهترین روزای عمرم.روزهایی که به عشق دیدن همکلاسیهاوگذروندن درس های گل منگلی،از فرمانیه تا المپیک،با چه مشقتی میرفتم. آخرای ترم،راه دور واقعا خسته ام میکردودلم نمیخواست دیگه روزی دوساعت برای رسیدن به دانشگاه ،تو راه باشم.اما الان که فکر میکنم،دلم برای اون خستگی ها هم تنگ میشه.خلاصه اینکه خوش درخشیدولی دولت مستعجل بود. موضوع پایان نامه وسمینارموهنوز انتخاب نکردم.رشته ای رو که میخوام برای ارشد بخونم هم.شاید اصلا امسال ارشد ندادم.شاید برم سرکار.راستی کسی کار سراغ نداره؟ خلاصه اینکه کسایی که دارین این متنو میخونین وهنوز دانشجویین!قدر دوران دانشجوییتونو بدونین وبذارین روح بی قرار دانشجوییتون به هرجا که خواست سرک بکشه. کسی نیست به من بگه این روزای آخرو چه طوری بگذرونم؟ *از دیشب شب های قدر شروع شد.امسال اولین سالی بود که من وشوشوبه عنوان آدمای متاهل میرفتیم احیا.حس خوبی بود.انشا الله قسمت همتون. یادتون نره دلتون لرزید،من وشوشو رو هم بی نصیب نذارید. یا حق. + نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 15:8 توسط پریزاد |
|