روز قبل از عید غدیر تو اداره ما بساط عیدی دادن سید ها به راه بود.من هم که با اجازه تون سیدهستم یکی از این اسکناسایی رو که عیدی می دادم برداشتم وبردم اتاق رییس.من کلا اهل پاچه خواری واین کارا نیستم اما پیش خودم گفتم خب رییسمه ونمیشه بهش عیدی ندم.خلاصه رفتم تو اتاق آقای رییس واین پول سیدی رو بهش دادم.اصولا این جوریه که پولی که به عنوان عیدی از سید گرفته میشه خرج نمیشه وبه عنوان برکت توی کیف پول قرار داده میشه.اما می دونین جناب رییس چی کار کرد؟گفت:از نظر شرعی برای ما اشکال داره از کارمندامون چیزی بگیریم.این پولا برای ما حرامه
پارسال هم یکی دیگه از بچه ها واسم از مشهد جانماز سوغاتی اورده بود ولی از اونم استفاده نکردم.حالا عیدی شما رو هم می ذارم کنار اون بمونه
حسابی جا خورده بودم.اصلا توقع این رفتارشو نداشتم.تازه اقا به گفتن این حرف ها هم اکتفا نکرد وپولو به سمتم گرفت تا پسم بده.اما من پس نگرفتم.انقدر بهم برخورده بود وبغض کرده بودم که داشتم منفجر می شدم.جوری رفتار می کرد که انگار اومدم بهش رشوه بدم.وقتی از اتاقش اومدم بیرون اشکام راه افتاد.واقعا چرا بعضی ادما انقدر بی شعور وبی شخصیت تشریف دارن؟دوستام می گفتن ولش کن .تو که می دونستی ایشون در دین داری از اون ور پشت بوم افتادن.ولی به نظر من این آدم واقعا مشکل داره.اصلا دینو نفهمیده. رفتارش واقعا ناراحتم کرد.حالا نمی دونم با این رییس عتیقه چیکار کنم؟
ای امیر عرفه!بی تو صفا نیست که نیست بی تو اندر عرفه عشق و وفا نیست که نیست
ای امیر عرفه!یوسف زهرا!مهدی حاجتی غیر ظهورت به خدا نیست که نیست.
*التماس دعای مخصوص.
مردی به مرد دیگری گفت:
- عده بی شماری شما را بخاطر زندگی زناشوئی موفقی که دارید تحسین می کنند.
ممکن است راز این موفقیت را به من بگوئید؟
مرد با لبخندی پاسخ داد :
- هرگز همسرت را بخاطر کوتاهی هایش یا اشتباهی که کرده مورد انتقاد قرار نده.
همواره این فکر را در یاد داشته باش که او بخاطر کوتاهی ها و نقاط ضعفی که دارد
نتوانسته شوهری بهتر از تو پیدا کند. !!!!!!
من خیلی خوشبختم.خیلی..........شوشو بهترین همسر دنیاست ومن واقعا از زندگی باهاش راضیم.اما.......این خوشبختی زیاد،منو میترسونه.فکر می کنم که روزگار چشم دیدن خوشبختی ادمارو نداره.دچار اضطراب شده ام.صبح تا شب به این فکر می کنم که اگه خدای نکرده یه بلایی سر شوشو بیاد یا مشکلی تو زندگیمون پیش بیاد وخوشبختیمون از دست بره چیکار باید بکنم؟
این اضطراب لعنتی خیلی داره اذیتم می کنه.همش نگران آینده ام.دلشوره دارم........
حالا تا من این حرفا رو می زنم نگین که ای بابا....تو که خودت روانشناسی.تو که یه پا نسخه پیچی واسه بقیه.تو دیگه چرا؟
باور کنید دست خودم نیست.هرچی شوشو بهم دلداری میده،هرچی از آینده خوش مشترکمون حرف می زنه،بازم می ترسم.
شوشو سه شنبه قراره عمل بشه.چند سال پیش دستش شکسته بود وتو دستش پلاتین کار گذاشته بودن.حالا قراره پلاتینارو در بیارن.از وقتی خبر عمل کردنشو شنیدم،اضطرابم بیشتر شده.میگم نکنه بلایی سرش بیاد...از طرفی مدام خودمو به خاطر این افکار سرزنش می کنم وهمین سرزنش کردن ها اضطراب وناراحتیمو بیشتر می کنه.
خیلی احمقم.نه؟چرا نمی تونم از خوشبختیم لذت ببرم؟؟![]()
واسم دعا کنید.

