تبليغاتX
یک بشقاب روانشناسی با سس سیاست


یک بشقاب روانشناسی با سس سیاست

یه پست خوشحال...
يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودند.

ناگهان يك پري كوچولوِی قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي  مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.

خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.

پري چوب جادووييش رو تكون داد و

اجي مجي لا ترجي

دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM2در دستش ظاهر شد.

حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:

خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.

خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!!

پري چوب جادوييش و چرخوند و.........

اجي مجي لا ترجي

و آقا 92 ساله شد!

پيام اخلاقي اين داستان

مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ،

ولي پريها................

مونث هستند !!!!!!!!

پ ن ۱: تقدیم به همه خود شیفته های بالفطره (+)

توضیح لازم:توو کادر بالای صفحه اسم خودتو مینویسین اون وقت هر لوگویی که بخواین رو طراحی میکنه.مثلا به جای گوگل با اسم خودتون سرچ کنید...چه شود!!!

پ ن ۲: اگه میخواین عکس کسی رو که این روزها اعصابمو خورد کرده ببینین ،برین ادامه مطلب...


 

ادامه مطلب
+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت14:8توسط پریزاد |
درد دل های وبلاگی...
۱-این ،صدمین پست این وبلاگ است...که البته نسبت به عمر این وبلاگ که دوسال وهشت ماهه است آمار جالبی به نظر نمی رسد...

من به شخصه دلیل این کم پست گذاری را مشخص نبودن تکلیفم با خودم می دانم.این که می خواهم مثل بسیاری از وبلاگ های پر مخاطب شرح آب خوردن ها و خریدها وفیلم دیدن هایم را هم بنویسم یا این که پست هایم لااقل یک نکته به درد بخور برای خواننده داشته باشد...تجربه ۴ سال وب گردی نشانم داده که اتفاقا وبلاگ های گروه اول برای خوانده جذاب ترند...

به هرحال هنوز هم تکلیفم با خودم روشن نشده ولی احتمالا از این به بعد شاهد پست های کوتاه هم خواهید بود.گرچه بازهم دلم رضا نخواهد داد که از چیزهای جزیی بنویسم...

۲- وبلاگ مثل خانه آدم می ماند ومحتویات آن ماند دکوراسیون خانه...مگر می شود برای مهمانی به خانه کسی رفت وگفت چرا این جوری چیدی وچرا آن جوری نچیدی؟؟؟؟پس نباید برای نویسنده وبلاگ هم تعیین تکلیف کرد که این را بنویس وآن را نه... باور کنید این قبیل دخالت ها برای شخصیت خودتان بد است...

من هنوز هم حسرت می خورم بابت ساکت شدن بعضی از بچه مذهبی هایی که سیاسی می نوشتند وعده ای با همین دخالت های مادر شوهر مابانه ،نطقشان را کور کردند... در دورانی که سبزها دروبلاگ هایشان ناحق را حق جلوه دادند ،خیلی از بچه ها می توانستند بهتر باشند اما...امان از دست...

باز خداراشکر که آهستان هنوز می نویسد وبا تحلیل های تحسین برانگیزش جور خیلی از ما را می کشد...

۳- به نظر من یکی از احمقانه ترین کارها برای یک وبلاگ نویس، دادن آدرس خانه مجازیش به آشنایان وفامیل دنیای حقیقیست...متاسفانه خود من یکی از این دسته افراد بودم(البته دور از جان مبارکم)...گرچه زود به خودم آمدم ...اما همان دو سه نفری هم که این جا را می خوانند برای تبدیل کردن من به خود سانسورچی کفایت می کنند...حالا فکر نکنید که چه می خواستم بنویسم که نشد...حرف این چیزها نیست..کلا دست وپای آدم بسته می شود...

این رفاقت های دنیای مجازی هم گاهی دست وپای آدم را می بندد...این وجهه ای که نویسنده در نزد دوستان مجازیش پیداکرده ،گاهی مانع نوشتن حس وحال وغصه های آدم می شود... مثلا روزهایی بود که من به دلیل شرایط کاری مزخرفی که دارم حال وهوای خوبی نداشتم...احساس پوچی می کردم وجز وجود شوشوی نازنین هیچ چیز دیگری مایه خوشحالی من در این دنیا نبود...احساس می کردم عمرم را تلف کرده ام وبه هیچ جایی نرسیده ام...آن روزها خیلی احتیاج داشتم که بنویسم اما...

به قول دوستی ماها اغلب چیزهایی رو مینویسیم، که “میتونیم” بنویسیم، نه چیزهایی رو که “دلمون میخواد” بنویسیم...

۴- من آدم نازک نارنجی ای نیستم...اما گاهی شوخی های مجازی بوی توهین می گیرد ومن می رنجم... به نظر من هیچ کس حق ندارد حتی در این دنیای مجازی به کسی توهین کند (ولو در قالب شوخی) چون برای شخصیت خودش ضرر دارد...

۵-این ها اندکی از درددل هایی بود که برای پست صدم کنار گذاشته بودمش .البته ممکن است به این شماره ها اضافه شود...

 پ ن :امام رضا (علیه السلام):مبادا اعمال نیک را به اتکای دوستی آل محمد(ع) رها کنید ومبادا دوستی آل محمد (ع) را به اتکای عمل صالح از دست بدهید.زیرا هیچ کدام از این دو به تنهایی پذیرفته نمی شود.

فردا۸/۸/۸۸ است و ولادت امام رئوف...خوش به حال مشهدی ها وخوش به حال آن هایی که این روزها گنبد طلا را می بینند...

عید همگی مبارک

یاحق.

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت11:11توسط پریزاد |
مرگ عجیب هاجر نویدی!!
ما کار خودمان را کردیم

ما دو صفحه روزنامه، از مرگ عجیب تو نوشتیم

و سخنگوی اصلاحات،به خبرنگارمان خندید*

ما خبر مرگت را در روزنامه تیتر یک کردیم**

"مرگ در اثر سرماخوردگی"

اما باید آدم فضایی ها

با اسلحه های عجیب تو را هدف می گرفتند

تا ما هم

از دوربین تفنگ آن ها

تو را در تلویزیون ها و پایگاه های اینترنتی می دیدیم

باید صاعقه ای از آسمان می آمد

و در آتشی سبز می سوختی

تا به چشم بیایی

یا دست کم باید زیباتر می بودی

و در حین بازگشت از کلاس موسیقی

با گلوله ای مشکوک کشته می شدی

خواهرم هاجر نویدی***

روستازاده جوانمرگ به تیر ۱۳۸۱

خواهرانم، برادرانم

در گذشتگان به تاریخ این خاک سرخ

باید مثل خواهرم ندا به خرداد ۱۳۸۸ می مردید

تا به چشم می آمدید!

شاید به احترامتان یک دقیقه سکوت می کردند!

* رمضان زاده سخنگوی دولت خاتمی

** روزنامه ابرار

*** هاجر نویدی دختری روستایی بود که بر اثر بیماری ساده سرماخوردگی وتنها به سبب ناتوانی مالی برای تهیه دارو از دنیا رفت. آن موقع پزشک مصاحبه شونده به روح الله بهرامی ،خبرنگار ابرار گفته بود:مرگ در روستای قلعه رئیسی (از توابع کهکیلویه)، ارزش خبری ندارد! وآن ها همین را تیتر کردند.

پ ن ۱:شعر از علی محمد مودب است.

پ ن ۲: توصیه هفته: شماره جدید مجله راه را از دست ندهید.

پ ن ۳: پیرو پست قبل به جلساتی که استاد آن بتواند ایمان وعقیده مان را تقویت کند نیازمندیم.لطفا اگر سراغ دارید دریغ نکنید.

یاحق.

 

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت13:7توسط پریزاد |
نوشتن این پست دغدغه وحشتناک این روزهای من است...بارها وبارها نوشتمش اما به دلم نچسبید...شب ها راحت نمی خوابم وروزها دائم در فکرم..گیج شده ام...

اولین و دردناک ترین سیلی دو هفته پیش به صورتم خورد...یکی از آشنایان به همراه همسرش سنی شده اند...باورم نمی شد...زیاد شنیده بودم از این جلساتی که عقیده جوان ها را می دزدند وآن ها را به سوی عرفان های جعلی و فرقه های باطل می کشانند اما تا دور وبر خودم ندیدم باورم نشد...

نکته دردناک ماجرا برای من این است که این آدم ها درست مثل خود من و مثل خیلی از شماها مذهبی های معمولی این جامعه بودند...با همه چیزهایی که عرف جامعه ما آن ها را برای یک زوج مذهبی می پسندید...خانم چادری، آقا مقید ،کربلا رفته، هیئت برو ،وهزار مشخصه دیگر که خیلی از ماهم این گونه ایم...

این تنها یک نمونه بود والبته فاحش ترینشان...کم هم نبودند دور وبرم آدم های مذهبی ای که تغییر کرده اند...شما هم حتما سراغ دارید...یکی کمتر ویکی بیشتر...نکته مهم این جاست که چپ کرده ها زیاد شده اند...

می ترسم...از آینده ام...از معمولی بودنم...از این دوره فتنه انگیز...نمی دانم باید چه کار بکنم؟باید چه کار بکنم که ایمانم حفظ بشود؟چه کار بکنم که عقیده ام دزدیده نشود...چه کار بکنم که یک حفاظ محکم دورم کشیده بشودتا از وسوسه های این دوره آخر الزمان در امان بمانم و عاقبت به خیر بمیرم؟؟؟

پ ن ۱:آشفتگی این پست را به آشفتگی نویسنده ببخشایید...متاسفانه تعداد کسانی که میشناختمشان واین یکی دوسال اخیرمنکر همه چیز می شوند، خیلی زیاد شده ودل حساس من طاقت دیدن این همه از دست رفته را ندارد...

پ ن ۲:نویسنده عمیقا برای آینده خودش، خانواده اش،دوستانش وهمه شما نگران است...این پست را جدی بگیرید وراهکار ارائه کنید...

یاحق.

بعدا اضافه شد:دوستان تا حد زیادی کاملا منظور من رو متوجه نشدند.این قضیه ای رو که مثال زدم یکی از بزرگ ترین تغییراتی بود که من شاهدش بودم.تغییرات کمتر از اون هم این روزها خیلی زیاد شده...مذهبی هایی که نماز نمی خونند، محجبه هایی که بد حجاب شدند، مذهبی هایی که با یه دختر یا پسر غیر مذهبی ازدواج کردند و خودشون هم اون طرفی شدند وهزار تا مثال دیگه که نشون میده نگه داشتن ایمان خیلی سخت شده.خواهش می کنم راهکار بدید.

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت15:8توسط پریزاد |
ماه رمضان امسال خیلی بی سروصداتر از هرسال رسید.ماهی که همیشه قبل رسیدنش کلی برنامه برای بهره بردن بیشتر از آن داریم و وقتی عید فطر می رسد می بینیم که خیلی از آن ها را انجام نداده ایم....

رمضان مثل یک میهمانی بزرگ برای همه مسلمانان است...دعا کنیم که امسال جزو مهمان هایی باشیم که در میان مجلس بدرخشیم...

دوست داشتم که امسال سریال های ماه رمضان را نبینم...دوست داشتم که بیشتر وقت برای خودم داشتم ...اما چه می شود کرد که مجبورم....

برایم به طرز خفنی دعا کنید.

*****************************

روزگار عجیبی است که جومونگ ندیدن دلیل تفاوت من با دیگر آدم ها شده...ای کاش روزی می رسید که به جای این که با دست نشانم بدهند وبگویند فلانی از جومونگ حالش به هم می خورد وایضا از سایر سریال های کره ای، پس خیلی آدم عجیب ومتفاوتی است!!!!می گفتند فلانی خیلی متفاوت است چون آدم باکمالات وبا تقوایی است....

ای روزگار...

******************************

چهار شنبه گذشته روز وحشتناکی برای ما بود.نزدیک اذان که برای خوردن سحری بیدار شدم ناگهان دیدم که پاهایم تا مچ در آب است!!!!! شیر آب پشت ماشین لباسشویی به دلایل نامعلومی شکسته بود وخانه را آب برداشته بود.از آن جایی که تنها مفر آب یعنی چاه آشپزخانه هم به خاطر جلوگیری از ورود سوسک بسته شده بود ،آب بیچاره راهی جز ویران کردن زندگی ما پیدا نکرده بود.بماند که با چه سختی فرش خیس از آب را جمع کردیم واب ها را خشک نمودیم...وبماند که چقدر خداراشکر کردیم که به دلیل بودن سه راهی برق روی زمین اتفاق های بدتری نیفتاد.خلاصه این که توصیه های ایمنی را جدی بگیرید.

انقدردرگیر این کار شدیم که نتیجه آن سحری نخوردن بود وروزه داری ۲۲ ساعته...حالم تماشایی شده بود....

دو سه ساعتی که از افطار گذشت وحالم کمی بهتر شده بود انگشتانم چنان قیچی شد که...مسلمان نشنود کافر نبیند...

خلاصه اینکه داشتین بی پریزاد می شدین...

قدر این ماه رمضون رو بدونید وبدونم ودعا هم یادتون نره.

یاحق.

 

 

+نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت11:55توسط پریزاد |
این آقازاده ها....
خیلی وقتا واسم پیش اومده که فکر کردم مثلا اگه من توو یه خانواده دیگه به دنیا می اومدم چه شرایطی داشتم؟ واقعیت اینه که دست هیچ کدوم از ما نیست که تعیین کنیم که تو یه خانواده فقیر حاشیه نشین  به دنیا بیاییم یا تو یه خانواده متوسط شهری یا تو خونه یه آدم مهم تا بشیم آقازاده...

اما به نظرم خیلی مهمه که چه جوری تربیت بشیم...

این جا میخوام از دختر بالاترین مقام این مملکت بگم. روزای اولی که رفته بودم دانشگاه چهره یه دختری خیلی برام آشنا بود.انگار خیلی دیده بودمش اما نمی دونستم کجا.کم کم به یمن بچه های دبیرستان معروفی که این دختر خانم توش درس خونده بود وهزار ماشالا توو دانشگاه ماهم زیاد بودند به طور درگوشی فهمیدیم که بله ه ه .این خانم دختر آقاست...پس بگو چرا انقدر قیافه اش برام آشنا بود...بس که این دختر شبیه پدرش بود.

خلاصه یه مدتی دورادور می دیدمش تا این که سر یه جریاناتی باب آشنایی بین ما باز شد. دورادور شنیده بودم که اصلا دوست نداره دیگران هویتشو بشناسن وبا کسانی هم که به خاطر هویتش باهاش دوست میشدن به هم می زد.(فامیلیش تو دانشگاه یه چیز دیگه بود)خلاصه سال های دانشگاه گذشت و دوستی ما ادامه داشت.بدون این که به روش بیارم که می دونم فرزند چه دسته گلیه.

هرچی از تواضع وماه بودن این دختر بگم کم گفتم. دختری که صمیمی ترین همکلاسیش یه دختر شهرستانی بود که ساعت ها می نشست و با کمال فروتنی به حرفاش گوش میداد.گمان هم نمی کنم که دخترک می دونست که این دوست همکلاسیش کی یه.

خلاصه مدت ها گذشت وهنوز هم با هم ارتباط اس ام اسی داریم... اما چیزی که واقعا منو جذب کرد این بود که این آدم همه رو با شخصیت خودش جذب کرد نه با فرزند فلان کس بودن که کم کسی هم نبود.اما این روزها می بینیم بعضی ها با سو استفاده از نام پدرشون وگاه همسر شهیدشون چه ها که نمی کنند.

همه اینارو نوشتم که اینو بگم:همیشه گفته میشه که که آقازاده ها نباید توو امور اقتصادی فعالیت کنند چون امکان فسادشون میره.ولی من میگم اصلا نباید توو هیچی دخالت کنند من جمله سیاست...

عزیز دل برادر!!!تو آقازاده ای قبول.اما خودتو با شخصیت و منش وافکار خودت عرضه کن تا ببینیم چند مرده حلاجی اون وقت بگو من فرزند یا همسر فلانی ام....

به قول قدیمی ها:گویم که پدرت بود فاضل...از فضل پدر تو را چه حاصل؟؟؟؟؟؟ 

+نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت15:26توسط پریزاد |
برای او که جز شرمندگی....
آقای خوبم سلام....

اگر از احوال ما خواسته باشید ملالی نیست جز دوری شما.البته آقا به شما که نمی شود دروغ گفت.در حقیقت هر ملالی هست جز دوری شما...

آقای بزرگوارم!می گویند ترک عادت موجب مرض است.خب ما هم نمی خواهیم مریض شویم آقا.شما هم حتما نمی خواهید...عادت کرده ایم به نبودن شما...عادت کرده ایم به امیدوار بودن به حل مشکلات در صورت ظهور شما...

آقای مهربانم!این دو سه ماهه که انقدر زجر کشیدیم مادرمان همیشه می گفت:ببینید آقا چه می کشد...آقا مگر خبرها به شما هم می رسید؟چه سوالی می پرسم ها؟؟؟

آقای نازنین!سال هاست که وقتی برای مشکلات بی پایانمان، برای سوال های تمام نشدنی مان جوابی ندارند ،می گویند انشالله آقا ظهور کند حل می شود.چه قدر از شما توقع دارند آقا!!!دست روی دست گذاشته اند و همه کارها را می سپارند به شما...

آقای دوست داشتنی!این روزها آمین دعای فرج را آهسته تر می گویم.می ترسم از آمدنتان.از خودمان مطمئن نیستم.از سیاستمدارانمان نیز...

می ترسم رو در رویت قرار بگیریم.دعایمان کن آقا....

 نامه من تمام شد آقا...خانم معلم گفته شما نامه تان را در دفترتان هم بنویسید آقا می خواند...نیازی به انداختن در چاه نیست...

راستی آقای خوبم تولدت مبارک .کیکش را جای شما می خوریم...

خدا نگهدار.

                                                                                      فرزند کوچک، شرمنده وعاصی شما

                                                                                                        پریزاد

                                                                                                    مدرسه ایران

پ ن:دلم نیامد این شعر را ننویسم:

این که سال های سال برنگشته ای

این که این سفر دراز شد

این که این سفر شبیه راز شد

بی دلیل نیست

منتظر نبوده ایم!

کار مثبتی نکرده ایم

ما خراب کرده ایم

گرچه ظاهرا صواب کرده ایم

گرچه خسته ای از این همه ریا

دیر می شود

دیر دیر

ما عوض نمی شویم

لااقل شما بیا...

                                                                                               

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت15:0توسط پریزاد |
انسان بودن؟
روان شناسان می گویند:بالاترین سطح سلامت روان ،آن است که همه انسان ها را به صرف انسان بودن دوست داشته باشی...

می دانی یعنی چه؟یعنی باید امثال شارون-امثال یزید-همه قاتلان سنگدل-همه کسانی را که در حقت ظلم کرده اند-همه کسانی که به خاطر عقیده وانتخابت توهین کرده اند را دوست داشته باشی تا از نظر روانی سالم سالم باشی...

سخت است. خیلی سخت است...

این روزها دارم تمرین می کنم. اما نمی توانم وگاه نمی خواهم....

مگر می شود آخر؟

 

+نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت14:28توسط پریزاد |
ماه فرو ماند از جمال محمد

هیئت وبلاگی سبو در طرحی جالب به مناسبت ۲۷ رجب سال روز بعثت پیامبر عظیم الشان اسلام ۲۷ آیه نورانی را راجع به حضرت محمد انتخاب نموده است و از اهالی وبلاگستان خواسته است که آیه ای را انتخاب کرده و راجع به آن بنویسند.وقتی به هیئت رسیدم که شام را هم داده بودند  و در نتیجه یک آیه بیشتر برای انتخاب کردن نبود....

 سوره بقره آيه143
وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِّتَكُونُواْ شُهَدَاء عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا وَمَا جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنتَ عَلَيْهَا إِلاَّ لِنَعْلَمَ مَن يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّن يَنقَلِبُ عَلَى عَقِبَيْهِ وَإِن كَانَتْ لَكَبِيرَةً إِلاَّ
عَلَى الَّذِينَ هَدَى اللّهُ وَمَا كَانَ اللّهُ لِيُضِيعَ إِيمَانَكُمْ إِنَّ اللّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُوفٌ رَّحِيمٌ
و بدينسان شما را گروهى بهينه گردانديم تا گواهان مردم باشيد و پيامبر بر شما گواه باشد و قبله‏اى را كه بر آن بودى برنگردانديم مگر از آن روى كه كسى را كه پيروى از پيامبر مي‌‏كند از كسى كه از عقيده‏اش بازمي‌‏گردد، بازشناسانيم‏؛ و آن (پيروى‏) جز بر كسانى كه خداوند هدايت‌شان كرده است‏، گران مي‌‏آيد و خداوند هرگز ايمان شما را ضايع نمي‌‏گرداند، به راستى كه خداوند با مردم رئوف و مهربان است‏.

*****

چه تعبير جالبى !!! اينجا قرآن  امت اسلامى را يك امت ميانه و معتدل ناميده .
معتدل از نظر عقيده  كه نه راه غلو را مى پيمايند و نه راه تقصير و شرک، نه طرفدار جبرند و نه تفويض ، نه درباره صفات خدا معتقد به تشبيهند و نه تعطيل .
معتدل از نظر ارزشهاى معنوى و مادى ، نه به كلى در لذات دنیا فرو ميروند كه معنويت به فراموشى سپرده شود، و نه آنچنان در عالم معنى فرو ميروند
كه از دنیا به كلى بى خبر گردند.
معتدل از نظر علم و دانش ، نه آنچنان بر دانسته هاى خود تعصب دارند كه علوم ديگران را پذيرا نشوند، و نه آن گونه خود باخته اند كه به دنبال هر صدائى برخيزند.
معتدل از نظر روابط اجتماعى ، نه اطراف خود حصارى مى كشند كه از جهانيان به كلى جدا شوند، و نه اصالت و استقلال خود را از دست مى دهند كه همچون غربزدگان و شرق زدگان در اين ملت و آن امت ذوب شوند!.
معتدل از نظر شيوه هاى اخلاقى ، از نظر عبادت ، از نظر تفكر و خلاصه معتدل در تمام جهات زندگى و حيات.

خدایا به حق مهربان ترین ترین پیامبر دنیا...ما را امتی معتدل و الگو برای همه جهانیان بگردان.

عید همگی مبارک....

محمدیااااااااااااااااااش صلوات.....

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت13:23توسط پریزاد |
برای همه مردان زندگی ام.....
پدرم:از روزی که چشم باز کردم ،غیر از آغوش مهربان مادر،آغوش گرم مردی را حس کردم که بزرگتر که شدم بابا نامیدمش...بابایی که مثل خیلی از مردهای نسل قدیم ابراز محبت را یاد نگرفته بود اما برق چشمانش محبتش را به فرزندانش نشان می داد.مخصوصا منی که بیشتر از همه شبیهش بودم و هنوز هم مثل دختر کان ۵ ساله خودم را برایش لوس می کنم. قلب مهربان بابای نازنین من، بابای زحمتکش وبی ادعای من ،مدتی است که بدون دارو وظیفه اش را درست انجام نمی دهد...بدون دارو نفس های بابای من را به شماره می اندازد....

بابای مهربانم!روزت مبارک.امیدوارم سال های سال سایه ات بر سر دخترکت باشد....

برادرم:تک برادر عزیزم آقاسید....روز تو هم مبارک.تویی که قبل از ازدواجت همیشه پا به پای من وهمراهم بودی وبعد ازدواجت هم مثل یک پناه محکم پشتم ایستادی.موفق باشی وسربلند...

همسرم:شوشوی مهربان ،عاشق پیشه وفهمیده ام.مرد خوبی که از همان روزهای اول اعتقاد داشتی که کار کردن در خانه وظیفه زن نیست وهنوز هم بر سر حرفت هستی.همسر مهربانی که هیچ وقت خستگی هایت را به خانه نیاوردی و فقط لبخندت را نثارم کردی ....مرد خوب من...تو آرزوی برآورده شده همه زندگی منی.تو ،نجابت، محبت، درک کردن و مردانگی را در زندگی مان در بالاترین مرتبه اش به نمایش گذاشتی.هرچند که من هیچ گاه به اندازه خوبی های تو، برایت همسر خوبی نبوده ام.

روزت مبارک.امیدوارم زیر سایه مولا علی سال های سال سایه ات بر سر من وزندگی وفرزندان آینده مان باشد.

روز مرد بر همه مردهای گل دنیا مبارک.

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت10:0توسط پریزاد |