تبليغاتX
یک بشقاب روانشناسی با سس سیاست


یک بشقاب روانشناسی با سس سیاست

تولدی دوباره
 کلی روضه نوشته بودم برای تولد امسالم...کلی آه کشیده بودم از روزهایی که به سرعت نور میگذرند و تو باورت نمیشود که به این سرعت به این سن رسیده باشی...

اما همه شان را پاک کردم...چه فایده دارد حسرت گذشته را خوردن؟ از امروز دیگر حسرت نمیخورم...دیگر تولدهای بعد بیست سالگیم غمگینم نمیکنند...(البته دارم سعی میکنم که این گونه بشوم)

میخواهم از امروز دوباره متولد شوم...میخواهم بیشتر قدر روزهای زندگی را بدانم...میخواهم بیشتر بخوانم، بیشتر یاد بگیرم ،بیشتر بخندم، بیشتر به خدا نزدیک شوم وبیشتر عاشقی کنم...

                                                 

 

پ ن ۱:این که یه خانم حاضر شده سنش رو علنی کنه از عجایب روزگاره ...پس خوش باشید فعلا...

پ ن ۲:سال های پیش در همین روز (+) و (+)

پ ن ۳:این پست به دلیل تقارن با اربعین ،یک روز تاخیر دارد.

یاحق.

 

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت11:53توسط پریزاد |
خمینی ای امام...

دیشب/ سازمان هواشناسی گزارش داد/ «اینک در بهار آزادی» / همه جا آفتابی است/ و «فردا چو بهار

آید صد لاله به بار آرد»/ و همه جاده‌های کشور باز است/ الا جاده انقلاب/ که در آن چند بهمن افتاده به

این بزرگی/ از برف رشته‌کوه بی‌بصیرتی / جاده مه‌آلود است/ و از ماموران پرتلاش اداره راه/ کاری ساخته

نیست/ در مسیر شمال به جنوب/ عده‌ای از راننده‌ها/ از بس بوق زدند/ کوه ریزش کرد/ در جاده انقلاب/

روی یکی از تابلوها نوشته بود/ یکی بود یکی نبود/ غیر از خدای مهربون/ هیچ‌کی نبود/ جاده لغزنده

است/ دشمنان مشغول کارند/ با احتیاط برانید/ سبقت ممنوع/ دیر رسیدن به پست ریاست‌جمهوری/

بهتر از هرگز نرسیدن به امام است/ حداکثر سرعت مجاز، سرعت حرکت ولی‌فقیه است/ اگر پشتیبان

ولایت‌فقیه نیستید/ لااقل کمربند دشمن را نبندید/ با دنده لج حرکت نکنید/ با وضو وارد شوید/ این جاده

مطهر به خون شهداست/ «قسم به اسم آزادی، به لحظه‌ای که جان دادی»/ «که تا آخرین نفس راهت را

ادامه خواهیم داد ای شهید»/ به دلم افتاده/ امسال امام زودتر می‌آید/ الان خمینی/ خودش در پاریس

است/ و دلش اینجا/ اما اینجا/ عده‌ای در شمال تهران هستند و دلشان با BBC است/ و من دارم «در دل

تار شب ای شهیدان» / سرود «خمینی ای امام» را/ تمرین می‌کنم/ و به روح‌الله می‌گویم/ تو از «تبار

حسین شهیدی» / «از دیار سرور و خدایی» / «ما در ره اسلام، پیمان خون بستیم»/ اوباما خیال کرده/

«ما نوگل بهاریم»/ «اما امام ما گفت»/ هر چه فریاد دارید/ بر سر آمریکا بکشید/ «ای مجاهد، ای مظهر

شرف»/ رسمش این نبود که در جاده انقلاب/ غائله برپا کنی/ این صندلی که بر آن تکیه زدی/ «از اشک

یتیمان است از خون شهیدان است»/ «آمده موسم فتح و ایمان»/ الان چه وقت پرپر کردن لاله‌هایی

است/ که «سر زد ز خون شهیدان؟!»/ «دشمن ما منطق ضدبشر دارد»/ «بحر وطن! نوکر اجنبی»/ «خود

تو بگو، چه ثمر دارد؟»/ سارکوزی می‌خواهد/ نوفل لوشاتو را بفروشد/ و با پولش/ در ایران/ انقلاب

مخملی راه بیندازد/ دیشب وقتی/ اخبار ساعت 9 را گوش دادم/ «ما همه پیرو خط رهبریم» نبود/ و تیتراژ

خبر تغییر کرده بود/ و به جای «انجز وعده»/ ادای BBC را درآورده بود/ ما اگر بر صف دشمنان حمله

می‌بردیم/ در صفوف خودی رخنه ایجاد نمی‌شد/ و بهمن، جاده انقلاب را نمی‌بست/ من عاشق بهمن

انقلابم/ نه بهمن جاده چالوس/ و در دهه فجر به دنیا آمده‌ام/ من با انقلاب هم‌سن‌ام/ جشن تولد ما در

یک روز است/ یار دبستانی من انقلاب است/ من و انقلاب/ چند روز دیگر/ وارد سی ‌و دومین سال بهار

زندگی‌مان خواهیم شد/ و چه زجری کشیدند/ آنها که من و انقلاب را/ از آب و گل درآوردند/ من

نمک‌نشناس نیستم/ فقط یک سوال دارم/ «این بانگ آزادی کز خاوران خیزد»/ یا از نیاوران؟!/ و «حرف

امام این بود، در سرزمین ایران، پاینده‌ است اسلام» / من رانندگی را در همین جاده انقلاب/ یاد گرفته‌ام/

اما راننده فرمول یک هم/ نمی‌تواند چشم بسته حرکت کند/ شوماخر هم خلاف کند/ پلیس باید به «مرّ

قانون» عمل کند/ مگر اینکه رشوه گرفته باشد! / ماشین من/ بیمه آسیا نیست/ «بیمه انقلاب» است/ و

پدرم اول انقلاب در کمیته بود/ و خوب شد که در جنگ شهید شد/ و از کمیته X سر درنیاورد/ من جلوی

آینه ماشین/ علامت X نگذاشته‌ام/ پلاک پدرم را آویزان کرده‌ام/ و وصیتنامه‌اش/ هنوز هم/ آویزه گوشم

است/ وصیتنامه پدرم/ نامه‌ای بود خطاب به امام/ که هم سلام داشت/ و هم والسلام/ سرگشاده

نبود/الان سختگیرترین ویراستارها هم/ که از همین دل‌نوشت/ هزار و یک غلط درمی‌آورند/ نمی‌توانند

ازوصیتنامه بابااکبر/ یک غلط بگیرند/ غلط - غلوط/ در نامه‌های شیخ زیاد است/ من دیکته را / از معلم

سال اولم یاد گرفتم/ نه از آقای جین شارپ! / و پدرم عاشق امام بود/ و با «پرواز انقلاب»/ بال درآورد/ و

رفت مهرآباد که در فضایش / «بوی عطر شقایق پیچید» ه بود / من می‌خواهم به آن خلبان بگویم/ امسال

دست امام را محکم‌تر بگیرد/ و امام را زودتر بیاورد/ من دلم برای خمینی تنگ شده/ هوای روح‌الله افتاده

به سرم/ پدرم بعد از جمعه سیاه می‌گفت/ «که راه ما باشدا راه تو ای شهید»/ پدرم «دست قهار خلق

خدا بود» / و قبل از انقلاب/ عکس خمینی را/ به طلق موتورش زده بود/ و چند بار از ساواک کتک خورد/

نوش جانش/ مامور ساواک می‌گفت/ به خمینی فحش بدهی/ ولت می‌کنم/ و پدرم به شاه فحش داد/ و

گفت/ «ما بچه‌های ایران جنگیم تا رهایی فریادمان بلند است نهضت ادامه دارد»/ ...

... پدرم/ در ره منزل لیلی/ مجنون بود/ و می‌گفت/ «آنکه بر ظلم شب حمله‌ور شد»/ خمینی بود/

«سران فتنه» بعدا آمدند!/ من یک روز/ وصیتنامه پدرم را چاپ می‌کنم/ الان زود است/ می‌ترسم با این

نامه‌ها و بیانیه‌ها/ اشتباه گرفته شود/ و می‌ترسم بیفتد زیر بهمن جاده انقلاب/ و دیده نشود که «در

زمستان / بهاران آمد / آدم از قعر دوران آمد».

«خمینی ای امام، خمینی ای امام»/ امسال زودتر بیا/ من می‌دانم امسال هم که بیایی/ اول می‌آیی به

ما سر می‌زنی/ و بعد ای «حبل‌المتین توده‌های آرزومند»/ باز هم می‌روی بهشت‌زهرا(س)/ و برای

شهدای راه انقلاب/ فاتحه می‌خوانی/ شهدایی که قرآن گفت زنده‌اند، شهیدان اسلام‌اند/ و امروز/ عده‌ای

می‌خواهند/ از زنده‌هایی که راست‌راست راه می‌روند/ شهید بسازند/ گوش من فقط «ندا»ی هل من

ناصر ولایت را می‌شنود/ امسال زودتر بیا خمینی/ «مقدمت را اماما! شهیدان با نثار تن خود گشودند»/

بیا خمینی/ من دلم برای تو تنگ شده/ و برای «الله‌اکبر»ی که «مرتضایی‌فر» گفت/ اماما! دیروز عده‌ای

معدود/ پشت‌بام رفتند/ و الله‌اکبر گفتند/ که ترجمه‌اش این بود/ آمریکا بزرگ‌تر از آن است که وصف

می‌شود!/ امروز /اماما! /«ما نغمه الله‌اکبر بر زبان داریم»/ و البته قرائت‌ها از دین زیاد شده/ و کم مانده

VOA بر «چهل حدیث» تو/ تفسیر بنویسد/ اماما! من از طرف آنها/ که عکست را پاره کردند/ معذرت

می‌خواهم/ آنچه در موزه رفت/ «ایسم»‌هایی بودند که دچار «ایست» قلبی شدند/ جای تو در قلب

ماست/ که بت‌شکن بودی/ و نترسیدی که CNN/ تو را مخالف حقوق بشر بخواند/ اماما! با وجود تو بود/

که «در زمستان بهاران آمد» / من از طرف آنها که/ به تو جام زهر دادند/ معذرت می‌خواهم/ اماما! امسال

زودتر بیا/ «پرواز انقلاب» را جلو بینداز/ من با «بصیرت»ام/ و کام تو را شیرین خواهم کرد/ اماما! امسال

زودتر بیا/ لااقل به خاطر خامنه‌ای/ مگر نگفتی که سیدعلی/ چون خورشید می‌درخشد/ اینجا اما عده‌ای

پشتیبان آمریکا شده‌اند/ و به خورشید پشت کرده‌اند/ و بر اصل ولایت‌فقیه/ شعار مرگ می‌دهند/ و عده‌ای

از تو دم می‌زنند/ تا او را بکوبند/ و از همت حرف می‌زنند/ تا مرا بکوبند/ بنشین اماما! در همان صندلی

معروف/ کنار مزار شهدا/ و باز هم به پشتیبانی ما/ توی دهان‌شان بزن/ اماما! / دولتی که تو تعیین

کردی/ به پشتیبانی رای ما بود/ اما امروز/ می‌خواهند رای ما را به انقلاب/ به پشتوانه سفارت انگلیس/

نادیده بگیرند/ و در جاده انقلاب/ حتی از تو/ از اسلام ناب/ عبور کنند.

اماما! باز هم بیا/ امسال زودتر بیا/ تا برایت بخوانیم/ «تو شمشیر خدا بر قلب کفار گران‌جانی»/ «غریو

لاتخف سر ده به گلبانگ مسلمانی»/ اماما! / «ما چون خمینی رهبری روشن‌زبان داریم»/ که تو گفتی

لیاقت رهبری دارد/ و ما هر وقت/ دل‌مان برای تو تنگ می شود/ خامنه‌ای را نگاه می‌کنیم/ «دشمن بداند

ما موج خروشانیم»/ «زاییده بحریم فرزند توفانیم»/ «در سنگر اسلام بگذشته از جانیم»/ «بازو به بازو صف

به صف ما آهنین چنگیم»/ «سنگر به سنگر جان به کف آماده جنگیم».

«ای گذشته ز جان در ره هدف»/ «ز ما تو را درود،ز ما تو را سلام»/ «خمینی ای امام، خمینی ای امام»...

پ ن ۱:مطلب بالا هم از حسین قدیانی است...

پ ن ۲:یادش به خیر اون زمونا...روزنامه دیواری درست میکردیم...سرود تمرین میکردیم...با کاغذ کشی مدرسه مونو تزئین میکردیم...چه قدر روزهای خوب وشادی بود...یادش به خیر...دلم میخواد وقتی بچه ام بزرگ شد از این کارا براش بکنم...دلم میخواد دهه فجر همیشه براش یه خاطره خوش باشه...

پ ن ۳:یعنی هیچ جایی نیست که ما آدم بزرگا جمع بشیم ودوباره برای دهه فجر سرود بخونیم؟ دلم «جاویدان ایران عزیزما »میخواد...دلم« ۲۲ بهمن روز از خود گذشتن» می خواد...

پ ن ۴: سرودهای انقلابی خاطره ساز را از اینجا دانلودکنید...

پ ن ۵:آغاز دهه فجر بر همه شما مبارک... 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت9:16توسط پریزاد |
مرثیه ای برای خواص...
من یک سوال دارم:

/ چرا کسانی که از انقلاب هیچ حفاظتی نمی‌کنند/ این همه محافظ دارند؟! / و مادر سمیه/ که این همه

برای انقلاب / خون جگر خورده/ هیچ محافظی نباید داشته باشد؟!

آن روزها/ در «بیمارستان نجمیه» وقتی «ماما»/ خبر آورد که «سمیه»/ صحیح و سالم به دنیا آمده است/

مادر نخندید/ اشکش از شوق به دنیا آمدن سمیه نبود/ واقعا داشت گریه می‌کرد / ضجه می‌زد / آخر

دقایقی پیش/ از رادیو/ با همین گوش‌های خودش/ که آن زمان «سمعک» نداشت/ خبر شهادت

همسرش را شنید / پس این روزها / تنها سالگرد عملیات کربلای پنج/ در زمستان 65 نیست/ سالروز

تولد سمیه خانم هم هست/ و سمیه در همان روزی به دنیا آمد/ که پدرش «محمد» / در «سه‌راهی

شهادت»/ به شهادت رسید/ جشن تولد سمیه/ سال‌هاست که در کنار مزار پدر/ برگزار می‌شود/ به

صرف خرما، شمع، اشک، چفیه، پلاک و یک مشت خاک از یک سرزمین پاک/ مادرش می‌گوید/ خوردن

کیک، سر خاک پدر شگون ندارد/ سمیه، دیروز/ وارد بيست‌وچهارمین سال زندگی‌اش شد و / پدرش‌تنها

23 سال از خدا عمر گرفت/ و با این «غبار»/ گرد یتیمی از صورت سمیه/ پاک نخواهد شد/ و دیروز جشن

تولد سمیه بود/ مادرش/ کارت دعوت فرستاد به همه مسوولان/ که در ترافیک «بزرگراه شهید اشرافیت ا

نگلیسی» گیر کرد و به دستشان نرسید/ باز هم جشن تولد سمیه/ در «قطعه 26» / غریبانه بود/ و باز

هم «مترو»/ به «بهشت زهرا(س)» نرسید/ و در ایستگاه «جوانمرد قصاب»/ خراب شد/ و یاران را/ چه

غریبانه/ قال گذاشت/ گلزار شهدا/ BRT ندارد/ و تاکسی‌ها فقط «دربست» سوار می‌کنند/ بی‌معرفت/ 7

هزار تومان از سمیه و مادرش کرایه گرفت/ و تازه/ از «حرم امام (ره)» هم جلوتر نرفت/ گفت: اگر داخل

بهشت‌زهرا (س) بروم/ هزار تومان بیشتر می شود/ اما محمدآقا/ با 70 تومان رفت شلمچه / و گلوله

خورد به قلبش/ و به عکس امام / که روی سینه داشت/ اما عکس امام پاره نشد / فقط یک مقدار از خون

محمد / روی عکس امام لخته شد/ و چقدر آرزو داشت این شهید/ که نخستین فرزندش را ببیند/ نام

سمیه را/ خودش انتخاب کرده بود/ خانواده شهید کریمی/ خاندان «هزار شهید»‌اند/ خب یک عده چطور

هزار فامیل‌اند/ ما یک عده هم داریم هزار شهید/ به همین راحتی/ سمیه با پسر همرزم پدرش ازدواج

کرده / و محسن/ پدرش در مرصاد/ عمویش در بدر/ آن یکی عمویش در والفجر مقدماتی/ و دایی‌اش در

کربلای چهار به شهادت رسیدند/ سمیه، ماه عسل به شلمچه رفت/ و دید در قتلگاه پدرش/ پارک درست

کرده‌اند/ و روی پلاکارد/ به جای آنکه بنویسند/ اینجا قدمگاه شهیدان است/ با وضو وارد شوید/

نوشته‌اند؛/ از نشستن روی چمن خودداری فرمایید/ آب، آشامیدنی نیست/ گل‌ها را پرپر نکنید./ کاش

پرپر نکردن لاله‌ها / یکی از بندهای بیانیه حقوق بشر بود/ و کسی روی درختی که محمدآقا کاشت/ و با

خونش/ آن را آبیاری کرد/ برای برنده جایزه نوبل یادگاری نمی‌نوشت/ خدا رحمت کند شهید «سعید

شاهدی» را/ به شلمچه می‌گفت، «شلم»/ و تکیه کلامش این بود: «برادر، شلم کجا بودی؟!»/ «علی

مطهری»/ شلم نبود/ استاد شهید می‌گفت: / جهاد در راه خدا/ لیاقت می‌خواهد/ بعضی‌ها ماندند در

تهران/ تا ذخیره‌ای باشند برای فردای انقلاب/ تا در روز مبادا/ به بازی بیایند و/ سردار جبهه فرهنگی

باشند! / چه بسیار که قرار بود به‌عنوان «ذخیره طلایی»/ به بازی بیایند/ اما بازی خوردند/ و به جای گل

زدن به بی‌بی‌سی/ نقش «غضنفر» را بازی کردند/ و در شرایطی که دروازه‌بان ما/ یکی از دست‌هایش را/

در مرحله اول عملیات بیت‌المقدس/ از دست داده بود/ توپ را درون دروازه خودی کردند/ تا بی‌طرفی‌شان

را/ به «فیفا» ثابت کنند/ این روزها/ بازیکن بی‌غیرت/ فقط در «استقلال» و «پیروزی» نیست/ در «تیم

انقلاب» هم / هستند بازیکنانی که کم‌کاری می‌کنند/ و اخبار تیم را/ می‌گذارند کف دست «جورزاليم

پست»/ این روزها عده‌ای برای انقلاب/ دنبال «مربی‌خارجی» می‌گردند/ با «جورج سوروس» / در همین

رابطه مذاکره‌ کرده‌اند/ ولی سر رقم قرارداد/ به توافق نرسیدند/ مربی خارجی/ حتی اگر «کاپلو» هم باشد

به درد ما نمی‌خورد/ مربیان خارجی چه بر سر «پرسپولیس» آوردند؟!/ اسکندر با «تخت‌جمشید» چه

کرد؟/ و رسانه‌های خارجی/ چه بر سر شیخ بی‌چراغ آوردند؟/ من یک سوال دارم؛/ این منافقین/ این

آشوبگران خداجو/ عاشورای سال گذشته هم/ در همین تهران بودند،/ امسال/ زیر عبای چه کسی/

زبان‌شان دراز شد؟/ و از ورای کدام نامه سرگشاده / پای‌شان به خیابان انقلاب باز شد؟/ و این غائله آغاز

شد؟/ چرا هیچ‌کس در مناظره، این پرسش‌ها را مطرح نمی‌کند؟!/ آقای ضرغامی! اگر مردی/ مرا به رسانه

ملی دعوت کن/ زبان من «سرخ» است/ و سر سبز اموی را بر باد می‌دهد/ زبان من سرخ است و / وقتی

دوربین را می‌بیند، دچار «لکنت» نمی‌شود/ «تخم کفتر» باید داد به این نازک‌شیعه‌ها/ که جلوی دوربین

سونی/ به پت‌پت افتاده‌اند/ آن حرف‌هایی که «احمدی‌نژاد» در مناظره زد/ همان حرف‌هایی است که پدرم

در وصیت‌نامه‌اش نوشته بود/ پدرم با زر و زور و تزویر / با این مثلث سه‌ضلعی/ که شبیه جام زهر است/

مخالف بود/ و آن زمان هم/ عجبا که رقابت، 3 به 1 بود! / نه، پدرم جناحی نبود،/ نه چپ بود و نه راست/

و نه حتی در جناح ذوالجناح/ پدرم/ نسلش به «آدم» می‌رسد و / در «جناح روح‌الله» بود/ و وقتی به جبهه

رفت/ هیچ‌کس به او/ 220 میلیون/ وام بلاعوض نداد/ تا تانک بخرد/ و از خودش دفاع کند/ پدرم/ نامه‌های

امام را می‌بوسید/ و تاب ناله‌های او را نداشت/ و با دوستانش به خاطر ولایتمداری‌شان/ قطع ارتباط

نکرد! / من فقط/ یک پنج‌تومانی زرد/ گذاشتم کف دست آن مرد/ که در قطار تهران - اندیمشک/ برای

خودش شکلات بخرد/ و وقتی برگشت/ با پیکر غرق به خون/ این پنج‌تومانی زرد/ هنوز در دستان پدرم

برق می‌زد/ امانت‌داری یعنی این/ شما خیانت کردید در امانت انقلاب/ و در مناظره/ کم آوردید/ من هم

می‌گویم در انتخابات تقلب شده/ ولی نه در این انتخابات/ در دوم خرداد/ تقلب رخ داد/ «خاتمی» دروغ

گفت و «ناطق» راستش را نگفت/ درود بر سه «سید حسینی» / آری اما «سید»! چرا پای مذاکره با

مربی خارجی نشستی؟!/ جامعه مدنی/ ریشه در خانه پیغمبر داشت/ یا ویلای جورج سوروس؟!/ و

ناطق هم/ راستش «مالک اشتر» نبود/ 7 ماه فتنه/ اما صدایی از ناطق درنیامد/ «قالیباف» اما چرا/ یک

بار به حرف آمد/ فقط یک بار/ و ما را شرمنده کرد/ که در تونل توحید بالاخره «هل من ناصر» را شنید/ BRT

/ این روزها / دیر/ و کلی با تاخیر/ به میدان انقلاب می‌رسد/ امام کی گفت / پشتیبان «ولایت مترو»

باشید تا تونل توحید ریزش نکند؟!/ آقای قالیباف! نگذارید تونل توحید را / نااهلان و نامحرمان افتتاح کنند/

این تونل/ از زیر خانه پدر سمیه/ عبور می‌کند که در کربلای پنج/ لحظاتی قبل از شهادت/ خنده زد/ تا

نکند روحیه بچه‌ها ضعیف شود/ من می‌خواهم حساب انقلاب را/ با شهردار تهران صاف کنم/ آن یک

دفاعی که/ در این 7 ماه از انقلاب کردید/ شهدا را شرمنده کرد/ جناب شهردار/ بگو چقدر می شود/ از

یکی قرض می‌گیرم/ با شما حساب می‌کنم/ مهر انقلاب حلال، جانش آزاد/ جناب ضرغامی! / من «آقای

دوربینی» نیستم/ علاقه‌ای هم به تظاهر ندارم/ از این برنامه‌های آبکی شما هم/ حالم به هم می‌خورد/

ولی اگر مردی سر دوربین صدا و سیما را / بچرخان طرف حنجره من/ چرا من باید با چاه درددل کنم؟!/ من

علی(ع) نیستم/ بعد از جنگ/ 25 سال/ سکوت کردم/ و این روزها/ صبرم دارد تمام می شود/ این

مناظره‌ها روی مخ من است/ و برنامه‌اش «رو به گذشته» / اتفاقا/ سخن من هم درباره گذشته است/

من یک سوال دارم: / شهدا که خاک‌مان را حفظ کردند، پس دشمنان پدر من/ در «سه‌راه جمهوری» چکار

می‌کنند؟!/ شهدا که خاک‌مان را حفظ کردند،/ اینجا چه خبر است؟!/ شهر من/ کی دست دشمن افتاد؟!/

بعد از شهدا/ چه کسی قرار بود دیده‌بانی کند؟/ چه کسی صندلی را چسبید و / پست را خالی کرد؟/

همسر سمیه/ که خود فرزند شهید است/ و پدرش سعید/ در «اسکله الامیه»/ قهرمان بود،/ نه در

«اردوگاه الرمادی»/ که در همین آبادی/ اسیر شد/ و مردان خداجوی موسوی/ به اسیر مدارا نکردند/ چون

مقتدای‌شان علی‌(ع) نبود/ بلوتوثش هست/ اگر موبایل‌هایتان/ ویروس نگرفته باشد/ برایتان می‌فرستم/

دوست بسیجی من «محسن»/ اسلحه دستش نبود/ ولی چون ریش داشت/ هیچ جای سالمی در

بدنش/ نگه نداشتند/ ریش او/ ریشه در مرصاد داشت/ و «تفحص» هنوز نتوانسته پیکر پدرش/ «شهید

محمدی» را پیدا کند/ من تصاویر شهدا را زیاد دیده‌ام/ بعثی‌ها/ از بعضی مردان خداجوی موسوی/

مهربان‌تر بودند/ و در مجلس/ هیچ کمیته‌ای نیست/ تا تحقیق کند/ که بسیج/ در این 7 ماه/ چقدر شهید

داد؟!/ مقصر حادثه کهریزک شناخته شد/ مبارک است/ ولی هنوز منافق بودن سران فتنه/ برای عده‌ای/

مشخص نشده است/ و اصلا ان‌شاءالله که گربه است!! / / توطئه هم توهم است/ الکی هم به بزرگان

انقلاب/ تهمت نزنید/ آشتی آشتی/ با هم بریم تو کشتی/ نه، قایق من عاشورا بود که در دجله گم شد/

من سوار کشتی تایتانیک نمی‌شوم/ «دی کاپریو» مظلوم نیست/ مظلوم من هستم / که اسلحه پدرم

را / دست منافقین می‌بینم / مظلوم بچه‌های بسیج‌اند / که خسته / با دستان بسته / پیشانی

پینه‌بسته / دل شکسته / و هزار و یک غم و غصه / به شهادت می‌رسند / و کسی اخبارشان را مخابره

نمی‌کند / من خبرنگار آزاده‌ای هستم/ که می‌خواهم برای شما/ خبری مخابره کنم/ یکی از شهدای

بسیج/ در همین حوادث اخیر/ که هنوز عده‌ای/ در فهم آن گیج می‌زنند/ فرزند جانباز سه‌راهی شهادت

بود/ که پدرش از دست بعثی‌ها/ جان سالم به در برد/ ولی خودش اینجا/ در سه‌راه جمهوری/ توسط

مردان خداجوی موسوی/ به شهادت رسید/ به راستی ما چند کشته باید بدهیم/ که بی‌حساب شویم! /

از سر چند زن چادر باید بکشند؟/ بر سینه چند بسیجی/ باید چاقوی کینه فرو کنند؟/ چند نفر از ما باید

بمیریم؟/ چند عاشورا باید هلهله کنند؟/ چند صفحه از قرآن/ باید پاره شود؟/ کهریزک/ الان پیراهن عثمان

است/ آسایشگاه سالمندان نیست/ در مجلس/ برخی نمایندگان / پیراهن خونی چمران را نمی‌بینند/

فقط پیراهن عثمان را می‌بینند و/ تنها اخبار «پارلمان نیوز» را می‌خوانند/ آقای لاریجانی! / ندیدی که

لباس بسیجی را/ از تنش درآوردند و /با دشنه/ به جانش افتادند؟/ باز هم بگویید ان‌شاءالله که گربه

است!!/ این بود عمل به مّر قانون؟/مقصر حادثه کهریزک باید مجازات شود و/ درباره سران فتنه/ اما نگاه

کنید، یعنی خب، اینکه درست ولی، باشد، راستش، بالاخره/ یعنی که هنوز باید مناظره کرد/ بگو شیخ

بیاید «رو به فردا»/ با «آرای باطله» مناظره کند/ ساده‌ای تو چقدر شیخ/ جواد هم / به جای «اطاعت» از

تو/ به موسوی رأی داد!! / آقای مطهری/ مقصر احمدی‌نژاد نبود که در مناظره/ آن حرف‌ها را زد/ مقصر/

امام بود / که انقلاب کرد/ مقصر/ امام بود که قائم‌مقامش را/ با ادبیاتی بدتر از احمدی‌نژاد/ خلع کرد/

مقصر/ امام بود/ که ولایت فقیه را/ ولایت انبیا می‌دانست/ اصلا مقصر / ابوتراب بود/ که به جای میانه‌روی/

طلحه و زبیر را/ از خود طرد کرد/ و در مناظره با «عقیل»/ آهن گداخته به دستش نهاد/ و در مناظره بعدی /

شمع بیت‌المال را خاموش کرد/ و الان میکروفون‌های صدا و سیما/ نسبت به فریاد من/ آلرژی پیدا کرده‌اند/

و / تصویر کربلای پنج را نشان می‌دهند/ البته ساعت 3 نصفه شب/ که همه خوابند/ تا گلوی بریده

«شهید حاجی‌باشی»/ احساس کسی را جریحه‌دار نکند/ آری، سیما نشان نمی‌دهد که در 30 خرداد/

تظاهرات مسالمت‌آمیز/ چگونه به شهادت پنج بسیجی منجر شد/ و چه فاجعه‌ای رخ داد/ این روزها/ بانک

مرکزی/ بدهی دولت به شهرداری را می‌بیند/ و اقساط عقب‌افتاده وام ازدواج مرا/ اما هیچ‌کس/ بدهی

حضرات به انقلاب را /به ایشان گوشزد نمی‌کند/ و همه از انقلاب طلبکار شده‌اند/ از زعفرانیه تا فرمانیه و

از کامرانیه تا خانه شیخ در نیاوران/ چقدر صف طلبکاران انقلاب دراز شده!/ «شیخ دیپلمات» هم هست؟

از زعفرانیه تا فرمانیه / چند کیلومتر است / یکی برای من این را حساب کند / این روزها صف طلبکاران

انقلاب را با کیلومتر هم نمی‌شود حساب کرد / آن دنیا/ در پل صراط/ شهدای سرپل ذهاب/ جلوی ا

ستوانه‌های نظام را خواهند گرفت/ حق‌الناس/ برای آن عوام‌الناس است/ که از سمیه و مادرش/ کرایه

دوبل گرفت/ حق الله/ برای نمرود، ابوسفیان و بوش کوچک است/ اکبر گنجی / بدون سوال و جواب/

جایش در موتورخانه جهنم است/ و اما حق‌الانقلاب/ حق‌الامام/ حق‌الشهدا/ برای شماست/ که به اسم

همسایه شدن با امام/ و نزدیکی با پیر جماران/ ویلانشین شدید/ مالک اشتر هم/ اگر ویلای شما را

داشت/ از بس که قشنگ و دلرباست/ سکوت می‌کرد/ و حق را به باطل می‌داد/ و در مناظره/ خوابش

می‌برد/ و در مبارزه/ کم می‌آورد/ و در سرکار/ خمیازه می‌کشید و / غش می‌کرد به طرف قرآن‌های روی

نیزه/ حتی اگر ناطق هم سکوت کرده باشد/ باز قرآن ناطق، علی است/ ولایتی بودن/ به جهت وزش باد/

بستگی ندارد/ من به خاطر روحانیت/ به ناطق رای دادم،/ که حالا سکوت کند!/ و مادر یکی از سرداران

شمال/ زمین کشاورزی‌اش را فروخت/ تا از مستأجری/ نجات پیدا کند/ ولی اینجا/ عده‌ای/ گران‌فروش

شده‌اند/ و آبروی‌شان را/ حتی در راه ولایت هم/ خرج نمی‌کنند/ من هم/ در «ویلای فرمانیه» بودم/ بعد از 9دی/ نطقم باز می‌شد!/ و همین که غائله خوابید/ بیدار می‌شدم!/ من بسیجی نیستم / اما می‌دانم

که/ سلاح سازمانی بسیج/ بصیرت است/ و اسلحه‌ای جز صبر ندارد/ دست من قلم است/ نه تفنگ/

فشنگ من/ همین جملات است/ من با همین سلاح/ شما را با موشک‌های قاره‌پیما/ خلع سلاح

کرده‌ام/ من با همین قلم/ پای‌تان را قلم کرده‌ام/ من به فکر آسایشگاه جانبازان ثارالله هستم/ من خودم

لباس دارم/ برایم پیراهن عثمان ندوزید/ من زودتر از شما/ فهمیدم که خشونت بد است/ من وقتی/ به بد

بودن خشونت پی بردم، / که دیدم/ لاجوردی را/ ناجوانمردانه کشتند/ و آوینی روی مین رفت / و صیاد به

زمین افتاد/ من/ زمانی که بدن همت را/ بدون سر دیدم/ از خشونت حالم به هم خورد/ لطفا

مظلوم‌نمایی نکنید/ شهید را ما می‌دهیم / پزش را شما می‌دهید؟/ من تاریخ زیاد خوانده‌ام/ مظلوم/

بسیجی اروند بود/ که بعثی‌های نامرد/ حلقومش را بریدند/ اما فریادش را نتوانستند./ الان/ با ارزان‌ترین

قطب نماها/ به راحتی/ جهت حرکت آب در / قطب جنوب را/ تشخیص می‌دهند/ ولی گران‌ترین‌شان هم/

نمی‌توانند مشخص کنند/ که برخی خواص ما/ کدام سوی این میدان/ رو به قبله شده‌اند!!/ مرد/ مولای

ماست/ که خیمه انقلاب را/ سرپا نگه داشته/ مولای ما/ امام را دوست دارد/ نه بالاشهر را/ حسینیه

جماران را دوست دارد/ اما به این بهانه/ نیاوران نیامد/ ویلانشین نشد/ بهترین صحابه خمینی/ که هنوز

هم با ما همسایه است/ «خامنه‌ای» است/ ما یوسف خود نمی‌فروشیم/ ما فرزندان خوب خمینی

هستیم/ نه بچه‌های تخس یعقوب/ اینجا کنعان نیست/ کوفه هم نیست/ تهران است/ و از مدینه،

بیشتر/ «کوچه بنی‌هاشم» دارد/ من/ جوانی از جوانان بنی‌هاشم نیستم/ سر این کوچه ایستاده‌ام/ تا

مگر «عباس» را ببینم/ من عددی نیستم که شما/ دعوای‌تان را با من / به حساب انقلاب بنویسید!/

جوانمردان! به ازای هر صدناسزا/ که بار من می‌کنید/ یک تلنگر هم به دشمن بزنید/ بسیجی/ فحشش را

از دشمن می‌خورد/ این سهمیه را/ هر روز CNN و BBC / سر ساعت به ما می‌دهند/ جای فحاشی به

بسیج/ پشت در مستراح است/ که شهرداری / در هر میدانی / از نوع دیجیتالی‌اش/ چندتایی گذاشته/ و

تا سکه را نیاندازی/ کارت را راه نمی‌اندازد / نه ما قابل این ناسزاها هستیم،/ و نه رسالت شما/ پریدن به

ماست/ شما حتی اگر / اسم‌تان ناطق هم نباشد / باز نباید سکوت کنید/ شما/ خواص این انقلابید/

ولایتی بودن را/ ما از شما یاد گرفتیم/ اما چندی است / از استاد پیشی گرفته‌ایم/ ما تند نرفته‌ایم/ شما/

زیادی آرام می‌آیید/ شما حتی/ از مادر «شهید کارور»/ که 75 سال دارد/ و کمرش قوز کرده/ و آرتروز دارد /

آهسته‌تر راه می‌روید/ با همه این احوال / 9 دی آمد خیابان انقلاب / آقایان!/ مالک‌اشتری‌های خوبی

باشید/ و فقط به خاطر رسیدن به مصر/ گام‌های‌تان تند نشود!‌/ و تنها وقتی نامزد ریاست جمهوری

هستید/ نطق‌تان باز نشود/ مالک/ ملک و املاک نداشت/ مالکِ اموالش نبود / مالکِ نفسش بود /

جلودار بود/ کاندیدای شهادت بود/ نه نامزد ریاست/ خط شکن بود/ خط می‌داد/ خط نمی‌گرفت /... /

غصه‌ها دارد/ این دل تنگم/ می‌خواهم برای‌تان قصه بگویم/ قصه‌ای از آن روزها/ که وقتی «ماما» / خبر

آورد/ سمیه، صحیح و سالم به دنیا آمده / نمی‌دانست دو ساعت قبلش/ پدرش «محمد»/ شهید شده

بود!/ «ما‌ما» / 24 ساعت/ در بیمارستان بود/ پرستاری می‌کرد/ آمپول می‌زد/ و این چیزها را

نمی‌دانست/ اما شما که می‌دانستید!/ شما هر روز / ناشتا/ به جای سیب/ روزنامه می‌خوانید/ و

انقلاب را آسیب‌شناسی می‌کنید/ و من در صفحه جنگ برای شما نوشتم که / وقتی شهید «محمد

کریمی» / با صورت/ روی زمین افتاد/ پشت لباسش نوشته بود: «رهسپاریم با ولایت، تا شهادت»/

آقایان! باور کنید/ این مترو/ شما را/ در «ایستگاه جوانمرد قصاب»/ خواهد کاشت/ آخر این قافله /

ناسلامتی عزم کرب‌وبلا داشت!/ مرکب‌تان را عوض کنید/ با این مدیریت مترو/ نمی‌توان کربلا رفت و/ به

ایستگاه بین‌الحرمین رسید/ ایمان آدم باید/ ضدگلوله باشد/ یکی از محافظان‌تان را/ مامور کنید/ که به

جای جسم‌تان/ مراقب نفس‌تان باشد/ من با شما دعوا ندارم/ گلایه‌ام از روزگار است/ روزگار آزگاری

است/ با این حال و روز / گرد یتیمی/ از صورت سمیه/ پاک نخواهد شد/ من این را حتم دارم/ و مطمئن

هستم / فلان مسؤول/ الان 7 تا محافظ دارد/ اما هیچ خیری به انقلاب نمی‌رساند/ و اصلا اگر تنها هم

بیرون بیاید/ هیچ‌کس/ حتی «انجمن پادشاهی» هم/ با وی کاری نخواهند داشت/ شرکت در برنامه «رو

به فردا»/ برای از ما بهتران است/ که سرشان بوی قرمه‌سبزی نمی‌دهد/ آقای ضرغامی! سر دوربین

تلویزیون را/ بچرخان طرف قلم من/ من یک سوال دارم: / چرا کسانی که از انقلاب هیچ حفاظتی

نمی‌کنند/ این همه محافظ دارند؟! / و مادر سمیه/ که این همه برای انقلاب / خون جگر خورده/ هیچ

محافظی نباید داشته باشد؟! / یک سوال دیگر‌ / آن دنیا جواب محمد آقا را چه می‌دهید؟ / هیچ می‌دانید

صبح عاشورا در خیابان جمال‌زاده، چادر از سر همسرش کشیدند/ یک سوال دیگر/ بعد از شهدا/ شما

چندتا محافظ داشته‌اید؟! / یک سوال دیگر/ ... یک سوال دیگر.../ نه، کسی نیست با من مناظره کند!

***

متاسفانه / هرچه نوشتم، در این «دل نوشت» واقعیت بود/ من شعر نگفتم/ داستان هم تعریف نکردم/

حتی مترو/ دقیقا / در ایستگاه جوانمرد قصاب/ خراب شد/ و چادری که / از سر مادر سمیه کشیدند/

براساس یک واقعیت بود/ واقعیتی که مادر سمیه را/ به زمین پرتاب کرد/ و شما را/ تا قیامت/ شرمنده

همسر شهیدش/ و من نیز براساس یک واقعیت الان دارم خون دل می‌خورم/ و براساس یک واقعیت است

که امروز روزگار آزگاری است/ دروغ‌ «درباره الی» بود/ من درباره این شیرزن راست نوشتم.

پ ن ۱:دل نوشت بالا از حسین قدیانی است...

پ ن ۲:امام علی (ع) می فرمایند: «کسی که به وقت یاری رهبرش در خواب باشد با لگد مالی دشمنش بیدار می شود» غرر الحکم

+نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت14:16توسط پریزاد |
توقع دارین اسمم بذارم براش؟

دیالوگی بود در قسمت اخیر «در چشم باد» که می گفت:عصر ما عصر یبوست فکر است و اسهال قلم...

اما این روزهای من برعکس است...هزاران فکر در سرم است اما قلمم...

خدا همه مریض ها را شفا دهد

پ ن :پسا پیش از کاربرد این کلمات گلاب به رویتان و روم به دیفال پوزش می طلبم...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت10:34توسط پریزاد |
دریغ...
در شادی آدم ها،آشنا وبیگانه همه می آیند و موقع عزا هم ،حتی دشمن آدم از آمدن دریغ نمی کند.

اما دریغ از آمدن هایی که دل آدم،آدم را به سوی رفیقش راهی کند...

پ ن :دوست دوران تحصیلم در یک تصادف رفت...برای رفتن خیلی جوان بود...آن قدر جوان که دخترکش تا مدت ها رفتنش را باور نکند...

برای شادی روحش صلوات...

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت9:48توسط پریزاد |
آمین...
این ها دعاهای آقای نازنین ما، بعد از شام یکی از مراسم های بیت رهبری است... بدون بلندگو و آرام. شاید دوست داشته باشید بدانید رهبر سر سفره شام بین آن چهل، پنجاه نفر مهمانش چه دعاهایی می‌كرد و شاید بخواهید آمین بگویید شما هم:

پروردگارا ما را به نور معارف اهل‌بیت (علیهم السلام) منور بفرما.

پروردگارا دل‌های ما را متأثر از بیاناتی كه از ائمه اطهار بیان می‌شود، قرار بده و ما را برای دریافت برترین تفضّلات بندگان صالحت آماده كن.

پروردگارا بسیاری چشم دوخته‌اند به نتایج و آثار این جلسات. همه كسانی كه از مجلس سید‌الشهدا انتظاری دارند، نظر لطف خودت را شامل حال‌شان بفرما.

پروردگارا ما را در صراط مستقیم حفظ كن.

پروردگارا ما را با امام حسین در حیات دنیوی و اخروی محشور بدار.

پروردگارا ما را در راهی كه در پیش گرفته‌ایم ثابت قدم بفرما.

پروردگارا ایمان ما را ثابت و مستقر بدار.

پروردگارا در آن‌جایی كه قدم‌ها می‌لرزد و راه‌ها مشتبه می‌شود، دل‌ها از ندانستن و اشتباه دچار تردید می‌شود، دل و گام ما را به سمت راه اعلای خودت مستقیم بدار.

پروردگارا آن روشن‌بینی لازم برای شناخت عرصه‌ حق و باطل كه دوستان اهل‌بیت را از دشمنان اهل‌بیت جدا كرده، عمیقا به ما عطا كن.

پروردگارا راضی نباش از كسانی باشیم كه عمری از حسین دم زدند و در لحظه‌ی نیاز به دردش نخوردند.

پروردگارا ما را لحظه‌شناس، دشمن‌شناس، دوست‌شناس و وظیفه‌‌شناس كن.

پروردگارا بدعاقبتی كسانی كه انسان فكر نمی‌كرد بدعاقبت بشوند، دل آدم را می‌لرزاند، ما را بد عاقبت نكن.

پروردگارا به محمد (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) و آل‌محمد (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) ما رادر برآوردن هدفی كه امام حسین به خاطرش این ایثار بزرگ را كرد، ثابت قدم بفرما.

پروردگارا گناهان ما را از بزرگ و كوچك ببخش و بیامرز.

پروردگارا از دل‌های ما شرك را و از عمل‌ها ریا را دور كن.

پروردگارا زبان ما را صادق كن، دل ما را هم صادق كن.

پروردگارا در روز قیامت كه چشم‌ها به هم می‌افتد و حجاب‌ها هم فرو می‌افتد، ما را در برابر صلحا و شهدا و امام و بزرگان شرمنده مفرما.

پروردگارا از عمر ما هر چه مانده صدقه‌ راه خود و كار مورد رضای خود قرار بده.

پروردگارا زندگی ما را نذر اسلام قرار بده.

پروردگارا ما را مشمول دعای حضرت ولی‌عصر قرار بده.

پروردگارا دعای ولی‌ات را در مورد ما مستجاب كن.

پروردگارا ما را به شرف دیدار آن بزرگوار مشرف بدار.

پ ن ۱:جز آمینی از اعماق وجود چه می توان گفت؟خدایا از عمر ما بکاه وبر عمر رهبر افزا...

پ ن ۲:منبع این مطلب ،سایت دفتر حفظ ونشر آثار آیت الله خامنه ای است...

پ ن ۳: خاموشی ام نبین که در این آتش نفاق      روحم به چشم آمد وجانم به لب رسید.

یاحق.

 



 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت9:41توسط پریزاد |
کربلا در کربلا می ماند گر زینب نبود...
از خدام بن ستیر اسدی روایت شده است که چون علی بن الحسین (ع) را با زنان از کربلا آوردند، زنان اهل کوفه را دیدند زاری کنان و گریبان چاک زده ومردان هم با آن ها می گریستند. امام سجاد (ع)بیمار بود و از بیماری ناتوان.با صدای ضعیفی گفت: اینان بر ما گریه می کنند .پس ما را که کشت؟

آن گاه زینب دختر علی بن ابیطالب (ع) به سوی مردم اشاره کرد که خاموش باشید.دهن ها بسته شد وزنگ ها از نوا باز ایستاد.

خدام اسدی گفت: زنی پرده نشین ندیدم هرگز گویاتر از او.گویی بر زبان امیر المومنین سخن میراند.پس خدا را ستایش کرد و بر محمد(ص) رسول او درود فرستاد و گفت:

 اي مردم کوفه ! اي گروه دغا ودغل وبی حمیت!
اشکتان خشک نشود و ناله تان آرام نگيرد.
مثل شما مثل آن زن است که رشته ي خود را پس از محکم تافتن، يکي يکي از هم مي گسست ..
سوگند هایتان را دست آویز فساد کرده اید.چه دارید جز لاف زدن و نازش و دشمنی ودروغ ومانند کنیزان چاپلوسی نمودن و چون دشمنان سخن چینی کردن یا چون سبزه بر پهن روییده اید وگچی که روی قبر بدان اندوده (ظاهر زیبا ودر باطن گندیده). 
برای خود بد توشه اي پیش فرستاده ايد؛ که خدای را بر شما به خشم آورد ودر عذاب جاودان مانید. 
آیا می گریید؟ آری بگریید که شایسته گریستنید.

بسیار بگریید و اندک بخندید که عار آن شما را گرفت وننگ آن بر شما آمد.ننگی که هرگز از خویشتن نتوانید شست و چگونه از خود بشویید این ننگ را که فرزند خاتم انبیا و معدن رسالت و سرور جوانان اهل بهشت را کشتید.
آن که در جنگ ، سنگر شما و پناه حزب ودسته شما بود و در صلح، موجب آرامش دل شما و مرهم نه زخم شما و درسختی ها التجای شما بود و در جنگ ها مرجع شما.
بد است آن چه پیش فرستادید برای خویش، و بد است آن بار گناهی که بر دوش گرفتید برای روز رستاخیز خویش.

نابودی باد شما را نابودی وسرنگونی باد سرنگونی.

کوشش شما به ناامیدی انجامید ودست ها بریده شد و خشم پروردگار را برای خود خریدید وخواری وبیچارگی شما حتمی شد.

مي دانيد چه جگري از رسول خدا شکافتید؟ و چه پیمانی شکستید؟ وچه حرمتی از او بدریدید؟وچه خونی ریختید؟

کاری شگفت آوردید که نزدیک است از هول آن آسمان ها بترکند وزمین بشکافد وآسمان ها بپاشند و از هم بریزند.
مصیبتی است دشوار وبزرگ و بد وکج و پیچیده وشوم که راه چاره در آن بسته ودر عظمت تمام زمین وآسمان را پر کرده..
آيا از اينکه آسمان خون باريده تعجب مي کنيد؟ در حالي که عذاب آخرت در مقايسه با اين امر، بسيار شديدتر و خوار کننده تر است و در آن روز کسي به ياري شما نخواهد آمد.
پس مهلت هايي که خداي متعال به شما مي دهد موجب خوشي شما نگردد، چرا که خدا در عذاب کردن بندگان خود شتاب نمي کند، چون ترسي از پايمال شدن خون و ازدست رفتن زمان انتقام ندارد و همانا که خدا همیشه در کمینگاه ما وشماست.

سپس حضرت زینب این اشعار را خواند:

چه خواهید گفت هنگامیکه پیامبر با شما گوید:این چه کاریست که کردید؟ با خانواده و فرزندان وعزیزان من ؟شما که آخرین امت هستید .بعضی اسیرند وبعضی آغشته به خون.

پاداش من که نیکخواه شما بودم این نبود که با خویشان من پس از من بدی کنید.من میترسم عذابی بر شما نازل شود مانند آن عذاب که قوم ارم را هلاک کرد.
پس از آن ها روی بگردانید. 

پ ن ۱:این مطلب از کتاب دمع السجوم ترجمه نفس المهموم  حاج شیخ عباس قمی ذکر شده است...(ترجمه از علامه ابوالحسن شعرانی است)

پ ن ۲: این مطلب برای شرکت در هیئت وبلاگی سبو نگاشته شد...

پ ن ۳: شعر علیرضا قزوه برای اغتشاشات عاشورا  را هم بخوانید...

پ ن ۴: اگر نبود امر مولایمان....

پ ن ۵:لعنت ابدی خدا بر همه یزیدیان عالم از دیروز تا امروز...تا فردا...

یاحق.

+نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت11:39توسط پریزاد |
برای سه ساله ابا عبد الله...
دیشب مدینه بودیم و

می گفتی و می خندیدم

لالایی هات تو گوشمه

رو دستت آروم خوابیدم

ای وای، نگو خواب می دیدم                        ای وای ،نگو خواب می دیدم

دیشب داداش علیم اومد

به روی دستام بوسه زد

می گفت عزیزم از سفر

برات النگو خریدم

ای وای، بازم خواب می دیدم                       ای وای، بازم خواب می دیدم

دیشب دیدم که عمه جون

با قاسم اومد خونه مون

می گفت برات یه چادر

خوشگل گلدار بریدم

ای وای ،بازم خواب می دیدم                      

دیشب میون دفترم

برای داداش اصغرم

عکس عمو رو با علم

کنار دریا کشیدم

ای وای بازم خواب می دیدم

یه شب جا موندم از همه

به روی دست فاطمه

چشام میرفت که خواب بره

با سیلی از جا پریدم

ای کاش اونم خواب می دیدم

                                                           ای کاش اونم خواب می دیدم

پ ن : این شعر رو با صدای حاج محمود کریمی از این جا بشنوید.( قسمت سوم ،دقیقه ۹:۰۵)

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت9:20توسط پریزاد |
با داغ کربلای شما آتشم زدند...
با اشک‌هاش دفتر خود را نمور کرد
در خود تمام مرثیه‌ها را مرور کرد

ذهنش ز روضه‌های مجسّم عبور کرد
شاعر بساط سینه‌زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جدا شده ست
در بیت‌هاش مجلس ماتم به پا شده ست

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

باز این چه شورش است که در جان واژه‌هاست
شاعر شکست خورده‌ی طوفان واژه‌هاست

بی‌اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت

یک بیت بعد واژه‌ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پاش جهان گریه می‌کند
دارد غروب فرشچیان گریه می‌کند

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید

او را چنان فنای خدا، بی‌ریا کشید
حتی براش جای کفن؛ بوریا کشید

در خون کشید قافیه‌ها را، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
خورشید سر بریده غروبی نمی‌شناخت

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود
او کهکشان روشن هفده ستاره بود

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن...
پیشانیش پر از عرق سرد و بعد از آن...

خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن...

در خلسه ‌ای عمیق خودش بود و هیچ کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس

پ ن ۱:شعر از سید حمیدرضا برقعی است...

پ ن ۲: به قول نیمچه دیلماج عزیز ،محرم نیامده عزادار شده ایم...

پ ن ۳:به رسم هرسال این جا و این جا...

پ ن ۴:مراسم دهه اول حاج محمود کریمی از فردا۲۶/۹/۸۸  به مدت ۱۱ روز.ساعت ۱۴:۳۰.گلزار شهدای چیذر...

پ ن ۵:توقع زیادیه که ازتون بخوام منو خیلی دعا کنید؟؟؟؟

پ ن ۶:دلتون که هوایی شد این کوچولوی نازنین رو هم فراموش نکنید...

یاحق.

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت13:9توسط پریزاد |
در ستایش سیادت...
- سید جان میشه یه قاشق از غذاتو برای تبرک بخورم؟

- سیدجان از پشت سر من بلند شو..نمیخوام به بچه پیغمبر بی حرمتی بشه...

- سید بزرگوار لطفا پاشو درس جواب بده...

این ها نمونه های کوچکیست از لطف بزرگ مردم به ما...لطف و احترامی که نه به خاطر شخص ما بلکه به خاطر عشق فراوان مردم به پیامبر و آلش شامل حال ما میشود...

یادم نمیاد اولین بار چند سالم بود که فهمیدم سیدم...که فهمیدم اصلا سید بودن یعنی چی...ولی از همون موقع فهمیدم که نگاه بقیه به من خیلی فرق می کنه با نگاهشون به بچه های دیگه...حالا هم که بزرگ شدم  می بینم باز هم همون نگاه به من وجود داره...این نگاه هم خوبه هم سخت...خوبه از این جهت که بچه سیدو مقید می کنه که خیلی بیشتر از بقیه مواظب رفتارش باشه و سخت  از این لحاظ که همیشه بچه سید زیر ذره بینه ...

به هرحال خیلی خیلی خوشحالم که سیدم...خیلی خیلی خوشحالم که روزهای عید غدیر خونه پدری پر از مهموناییه که اومدن برکت یه سالشون رو از دست ما بگیرن...

خدایا بابت این لطفت به ما ممنون.امیدوارم بتونیم سیدای خوبی باشیم تا روز قیامت شرمنده اجداد نازنینمون نشیم...

پ ن ۱:لینکدونی گودری به عنوان عیدی....(پیوندهای وبلاگ براساس تاریخ به روز شدنشون مرتب میشن)

پ ن ۲:دل نوشته های جمعی از سادات برای عید غدیر به همت زینب سادات عزیز...

عید همه تون مبارک...

یاحق.

 

+نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت12:15توسط پریزاد |